اوضاع خوبه وقتی من می خوام که خوب باشه! وقتی فکر می کنم که خوبه...
حتی تمام تفاوت ها...تمام تناقض هام با دیگران بی اهمیته وقتی فکر می کنم که روال طبیعی اینه...
سعی می کنم درک کنم...سعی می کنم تمام آدم های دوروبرم را اونطوری که هستن بپذیرم...شاید این کارو بیشتر از هر کس واسه آرامش خودم می کنم...
حتی وقتی دوستم میگه اردو نمیاد هیچ مقاومتی نشون نمی دوم...چه اهمیتی داره...اون دوست داره اونطوری زندگی کنه! لزومی نداره که نوع نگاهش با من یکی باشه که!
چقدر خودمو یه روزایی دوست داشتم...دارم دور می شم از اون خود دوست داشتنی! سرسختانه! سعی می کنم خاطراتمو مرور کنم تا دوباره خودم یاد بیاد!
سنتورم کوک نداره ولی انگیزه ای برای کوک کردنش ندارم...نمی دونم چرا! شاید واسه درسای سخت بدون تمرین مونده است!
دارم کتاب صد سال تنهایی رو می خوانم...گابریل لیاقت جایزه ی نوبل ادبی را داشت!
این روزا پر شدن از حس های مبهم که قضاوت در مورد خوب یا بد بودنشون نمیشه کرد...
یه زمانی همین طور موضوع واسه فیلمنامه و نمایشنامه نوشتن به ذهنم خطور می کرد...می ترسم این استعدادمو از دست داده باشم دیگه...!
چیزی به تابستون ۸۷ نمانده..... |