آرزوهای پریا
  
 
 
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو

زبان نصرت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387

اوضاع خوبه وقتی من می خوام که خوب باشه! وقتی فکر می کنم که خوبه...

حتی تمام تفاوت ها...تمام تناقض هام با دیگران بی اهمیته وقتی فکر می کنم که روال طبیعی اینه...

سعی می کنم درک کنم...سعی می کنم تمام آدم های دوروبرم را اونطوری که هستن بپذیرم...شاید این کارو بیشتر از هر کس واسه آرامش خودم می کنم...

حتی وقتی دوستم میگه اردو نمیاد هیچ مقاومتی نشون نمی دوم...چه اهمیتی داره...اون دوست داره اونطوری زندگی کنه! لزومی نداره که نوع نگاهش با من یکی باشه که!

چقدر خودمو یه روزایی دوست داشتم...دارم دور می شم از اون خود دوست داشتنی! سرسختانه! سعی می کنم خاطراتمو مرور کنم تا دوباره خودم یاد بیاد!

سنتورم کوک نداره ولی انگیزه ای برای کوک کردنش ندارم...نمی دونم چرا! شاید واسه درسای سخت بدون تمرین مونده است!

دارم کتاب صد سال تنهایی رو می خوانم...گابریل لیاقت جایزه ی نوبل ادبی را داشت!

این روزا پر شدن از حس های مبهم که قضاوت در مورد خوب یا بد بودنشون نمیشه کرد...

یه زمانی همین طور موضوع واسه فیلمنامه و نمایشنامه نوشتن به ذهنم خطور می کرد...می ترسم این استعدادمو از دست داده باشم دیگه...!

چیزی به تابستون ۸۷ نمانده.....


 
چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387

شاد شاد شادم...قد یه دنیا...قد هر چیزی که معیار بزرگیه!...

مثل بچه ای که بعد از برگشتن از مدرسه...تمام دعواهای با دوستاش...تمام ترس از تنهاییهاش...تمام اخم و تخم های معلم و نمره های بدش را با دیدن صورت مامانش فراموش می کنه...وقتی سرشو رو شونه ی مامانش میذاره و همه چی تموم میشه...وقتی اون آرامش محضو تجربه می کنه...

حالا وقتی افسرده می شم...وقتی ناراحت می شم...وقتی می بینم هیچ کس اون چیزی نیست که من فکر می کردم یا خودش نشون می ده! وقت ترس...وقت ترس...وقت ناامیدی..یادم میوفته که تو هستی...مثل همون مادر واسه بچه...قدرتمندتر...مهربون تر...بخشنده تر...


تو این مدت ۳ اتفاق افتاد

۱-موبایلم گم شد و یه جورایی دزدیدنش!...وقتی اومدم خونه مثل چی گریه می کردم...دلم براش خیلی تنگ شده!

۲-سرما خوردم...ناجور...یه هفته قشنگ افتادم...

۳-این یه هفته دقیقا همون هفته ای بود که امتحان داشتم!


 
سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387
محض رضای خدا معمولی باشین یه کم!

چه خبره؟! چتونه؟! چرا اینجوریه؟! چرا انگار کسی علائم حیاتی نداره؟!!!

آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای با شماهام.....!

وبلاگ خودم که انگار فقط قسمت آمارش خراب شده و بیخودی شماره زیاد میکنه!

وبلاگ بارون که ۱۰ ساله پنجره های خونشون باز موندن و تلفن ها....! یه نفر هم نظر داده...پریا!!!!

وبلاگ سایه که رو فروردین ۸۶ قفل شده انگار و نظراتشم رو ۴ تا!!!

حالم به هم خورد از بس مداد رنگی ها رو باز کردم دیدم نوشته سلام و تهدید!

تو رو خدا خوبین شماها؟!!

بارووووووووووووووووووووووووووووووووون، سایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه، دریـــــــــــــــــــــــــــــــــا،

بانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ، فاطمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه و هستی که به صورت مخفیانه تشریف میاری! (کسی جا نموند که)

خواهشا فقط یه حرف ...یه صدا...یه کلمه...نه بابا جمله هم نمی خوام در همین حد بسه!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 33564


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من مسلمانم...قبله ام یک گل سرخ...جانمازم چشمه...مهرم نور...دشت سجاده من...
شناسنامه کامل من...