<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[آرزوهای پریا]]></title>
		<link>http://padme.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://padme.blogsky.com?PostID=101</link>
					<description><![CDATA[<P>شاد شاد شادم...قد یه دنیا...قد هر چیزی که معیار بزرگیه!...</P>
<P>مثل بچه ای که بعد از برگشتن از مدرسه...تمام دعواهای با دوستاش...تمام ترس از تنهاییهاش...تمام اخم و تخم های معلم و نمره های بدش را با دیدن صورت مامانش فراموش می کنه...وقتی سرشو رو شونه ی مامانش میذاره و همه چی تموم میشه...وقتی اون آرامش محضو تجربه می کنه...</P>
<P>حالا وقتی افسرده می شم...وقتی ناراحت می شم...وقتی می بینم هیچ کس اون چیزی نیست که&nbsp;من فکر می&nbsp;کردم یا خودش نشون می ده! وقت ترس...وقت ترس...وقت ناامیدی..یادم میوفته که تو هستی...مثل همون مادر واسه بچه...قدرتمندتر...مهربون تر...بخشنده تر...</P>
<P>
<HR>
</P>
<P>تو این مدت ۳ اتفاق افتاد</P>
<P>۱-موبایلم گم شد و یه جورایی دزدیدنش!...وقتی اومدم خونه مثل چی گریه می کردم...دلم براش خیلی تنگ شده!</P>
<P>۲-سرما خوردم...ناجور...یه هفته قشنگ افتادم...</P>
<P>۳-این یه هفته دقیقا همون هفته ای بود که امتحان داشتم!</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 7 May 2008 21:33:12 GMT</pubDate>
					<comments>http://padme.blogsky.com/Comments.bs?PostID=101</comments>
          <guid>http://padme.blogsky.com?PostID=101</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[محض رضای خدا معمولی باشین یه کم!]]></title>
					<link>http://padme.blogsky.com?PostID=100</link>
					<description><![CDATA[<P>چه خبره؟! چتونه؟! چرا اینجوریه؟! چرا انگار کسی علائم حیاتی نداره؟!!! </P>
<P>آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای با شماهام.....!</P>
<P>وبلاگ خودم که انگار فقط قسمت آمارش خراب شده و بیخودی شماره زیاد میکنه!</P>
<P>وبلاگ بارون که ۱۰ ساله پنجره های خونشون باز موندن و تلفن ها....! یه نفر هم نظر داده...پریا!!!!</P>
<P>وبلاگ سایه که رو فروردین ۸۶ قفل شده انگار و نظراتشم رو ۴ تا!!!</P>
<P>حالم به هم خورد از بس مداد رنگی ها رو باز کردم دیدم نوشته سلام و تهدید!</P>
<P>تو رو خدا خوبین شماها؟!!</P>
<P>بارووووووووووووووووووووووووووووووووون، سایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه، دریـــــــــــــــــــــــــــــــــا،</P>
<P>بانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ، فاطمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه و هستی که به صورت مخفیانه تشریف میاری! (کسی جا نموند که)</P>
<P>خواهشا فقط یه حرف ...یه صدا...یه کلمه...نه بابا جمله هم نمی خوام در&nbsp;همین حد بسه!</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 18:58:41 GMT</pubDate>
					<comments>http://padme.blogsky.com/Comments.bs?PostID=100</comments>
          <guid>http://padme.blogsky.com?PostID=100</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://padme.blogsky.com?PostID=99</link>
					<description><![CDATA[<P>چقدر دلم می خواد طوری بنویسم که بعد از خواندنش یه عالمه انرژی مثبت گرفته باشین و یه دنیا انگیزه...</P>
<P>چقدر دلم می خواد این حالت نق و غصه ... این حالت حال به هم زنو! دیگه تو نوشته هام نبینم...</P>
<P>دیروز یه آیه ای می خواندم که مومنان در دنیا نه ترسی دارند و نه اندوهگین می شوند... و روزگار آخرتشون هم که معلومه...!</P>
<P>اصلا چه دلیلی داره...با توام( یعنی با خودمم!) وقتی خدا هست...وقتی هزارتا میلیون تا بی نهایت تا! بهت نعمت داده...همین که راه میری...همین که حرف میزنی...میشنوی...می بینی...یه تن سالم که فقط خودش می دونه که توش چه خبره و ما فقط ۲۰۰ واحد می خوانیم که یه ذره از اونو بفهمیم...وقتی مامان بابا مریم هستن ...خداروشکر...نه بی نهایت خدا رو شکر...اصلا اندازه ی خودش که اندازه نداره شکرش...</P>
<P>می دونم...یادمه هنوز که یه پدر از شدت ناراحتی که چرا ندارد می زنه تو سر بچه اش که دوست داره جایزه ی بیست گرفتنش خوردن برنج! باشه و بچه با سر میخوره به جایی و خونریزی مغزی و مرگ و پدر هم راهی تیمارستان...</P>
<P>می دونم که آدمایی تو همین شهر...تو یه اتاق ۲در۲ زندگی! می کنن و با سیلی ( دیگه فکرنکنم حتی سیلی هم جواب بده!) صورتشونو سرخ می کنن....</P>
<P>می دونم...که ۳ تا از دانشجوها به ۲ سال و نیم زندان محکوم میشن...اونم به خاطر اظهار عقیده...اونم تو دانشگاه که باید مهد آزادی بیان باشه...باید یه محیط علمی آزاد باشه...مگه خود آقای رئیس جمهور تو کلمبیا این حرفو نگفت؟!</P>
<P>دختری می گفت که جایی بوده و یوهو گشت ارشاد میاد...دختره می ترسه می گه یا امام رضا!! گشت تمام دخترهای اون دور و بر را می گیره غیر از اون....!</P>
<P>یا امام رضا...مگه این کار برای دینی نیست که تو قبول داشتی؟! </P>
<P>می دونم...درسامو خوب نخواندم...می دونم که قرار بود دارو کشف کنم! یادمه عقیدمو که می گفتم آخه چشم امیده آدمایی به فکر و دست ماست...البته که به عنوان واسطه ی خدا...</P>
<P>باشه...من خوبم با این حال...خیلی خوب....</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 21:57:14 GMT</pubDate>
					<comments>http://padme.blogsky.com/Comments.bs?PostID=99</comments>
          <guid>http://padme.blogsky.com?PostID=99</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
